♥♥من یه زنم ؛ یه زن تنها ♥♥
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
بعد مدتها اومدم و به همه سر زدم.. دلم تنگ شده بود برای همه اما نمیدونم چرا انقدر احساس غریبی کردم. لعنت به بلاگفا که انقدر اذیت کرد تا از وبلاگ و نوشتن فاصله گرفتم و الان که اومدم با یه دنیا تغییر روبرو شدم. اولین جائی که رفتم پیش دریا بود ؛ سفید برفی خودم ؛ دیدم شازده کوچولوش دنیا اومده و دریا یه نی نی داره ؛ همون چیزی که من همیشه آرزوش رو داشتم. خیلی براش خوشحال شدم. بعدش رفتم پیش شاینا ؛ چقدر چهره ش عوض شده بود. فریده همچنان زحمت و زحمت. مرتضی همچنان مثل قبل.. مرتضی ؛ دوست عزیزم تو تنها کسی بودی که هرگز و هرگز هزار سال هم که بگذره و من نیام بلاگفا ؛ وقتی برگردم میبینم که تو اصلا عوض نشدی .. خیلی دوست داشتم که یه تغییری توی وبت ببینم. از خودم خیلی حرف خاصی ندارم بزنم. زندگیم مثل همون روزا که همگی خبر دارین داره میگذره. فقط این روزا یه کمی دلم خوشه که شاید بهتر بگذره .. شاید... بالاخره دختر کوچولوی داداشم دنیا اومد و اسمش هیچکدوم از اسمهای پست قبلی نشد.. تا 24 ساعت بعد از تولدش حتی اسم نداشت عسلکم ؛ تا اینکه اسمش رو گذاشتن : هانا ...
سلام. روز زن رو اول همه به همه ی دوستای گلم تبریک میگم. آقایون هم صبر کنن تا آخر ماه.. بچه ها من هر چی سعی کردم نتونستم یه کد نظر سنجی آنلاین بگیرم ؛ برای همین مجبور شدم که توی پست جدید نظر سنجی رو انجام بدم. همه میدونید که دارم عمه میشم . حالا میخوام از سه تا اسم زیر یکیش که به نظرتون قشنگ تره رو انتخاب کنید تا کار برادر و خانم برادر ما راه بیفته.. فکر کنید قشنگ روی ۱: نیکا ۲: ترنم ۳: رژان خدائی اسم انتخاب کردن خیلی کار سختیه .. دوستت دارم درخت پرستو را دوست داشت، ♥ ♥ اما هر چی سعی میکرد چیزی جلویش را می گرفت♥ ، شاید خجالت. ♥ خودش هم نمیدانست اون چیه. با خودش گفت : فردا حتما بهش میگم. ولی باز هم فردایی دیگر.... نه از سرما، بلکه پرستو رفته بود............ بی آنکه ..... ♥ پی نوشت : گاهی وقتها خیلی زود وقت رفتن و خداحافظی میرسه.. گاهی وقتها بدون اینکه فرصت دوست داشتنش رو داشته باشی از دستش میدی.. توی زندگی من که همیشه خیلی خیلی زود دیر میشه .. پس هر کی هستی و هرجا هستی برو زود بهش بگو که دوستش داری خدایا دیگه این کارو نکن .. دیگه کاری نکن که.... خودت میدونی از چی شاکی ام .. دیگه این خفت رو بهم نده.. چه جالبه که فکر میکنی توی لحظات تلخ تنها نیستی و ببینی که تنهاتر از قبلی.. چرا ؟ چرا همیشه اینجور وقتها من انقدر بی کسم؟ واقعا خدایا نذار لبام به حرف واشه حواست به منم باشه فقط میخوام بمیرم خداااااااااااااا سلاااااااااااااااااااااااااممممممممممممممممم. که خیلی خوبم. هیچوقت انقدر خوب و آروم نبودم. توی هفته ی گذشته دو روز رفتم تهران که جزو بهترین شب و روزای زندگیم بود. خیلی بهم خوش گذشت هر چند که یه پارازیت های احمقانه بود اون وسط ..امیدورام آخرین روزای سال به همتون خوش بگذره و سال خوبی هم منتظرتون باشه.. بو س بوس بنده ی حقیر برگشتم نیست ؛ بلکه برگشتن به دوره ی سلامتی ست البته تقریبا. آخه روز عید قربان بعد از بالا آوردن و سرگیجه و دردهای خفن ؛ رسوندن منو بیمارستان. اونهم کدوم بیمارستان؟ بیمارستانی که بابائی اونجا بعد از سکته ی قلبی فوت کرد ؛ بیمارستانی که داداشی بعد از سکته اونجا بستری بود. انگار این روزها همه چی بر علیه اعصابم بود.خلاصه بعد از معاینه در اورژانس به بخش منتقل شدم . یعنی نذاشتن بیام خونه اونهم به دلیل افت فشار خون و پائین اومدن قندخون. خب سه روزی میشد که غذا نخورده بودم تقریبا. وای که عجب روزهای زیبائی بود. در جوی کاملا خوب و عالی. در این دو روز ۱۴ بار آزمایش خون دادم و ۴ بار دستم رو سوراخ کردن و رگ پیدا نکردن ؛ انقدر که من سیب زمینی ام. دو بار هم برای اینکه لوله (آنژیو کد) بذارن توی دستم برای سرم؛ سوراخ کردن دستمو. خلاصه اینکه سر جمع بیست بار سوراخ؛سوراخ شدم و کبود. علاوه بر اینها شنیدن اصوات زیبای اطرافم هم بر این قشنگی می افزود. مثلا صدای خمیازه ی پیرزنی که تا اتاق بغلی هم همه میشنیدن. یا صدای خر و پف بیمار بغل دستی. اما دیدن مریضهای خودکشی باعث شد که من اندکی قدر خانه و خانواده م رو بدونم. مثلا دختری که بخاطر دعوای پدر و مادر خودکشی کرده بود. دختر دیگه ای که به خاطر مرگ پدر و دعوا با مادرش سم گیاه خورده بود. یا دیدن دختری که اصلا حاضر نبود حتی به مادرش هم توضیح بده که چرا خودکشی کرده. اما از همه بدتر این رو به دلایل خوب بودن بیمارستان اضافه کنید که من صبحانه م رو هم با اصوات نکره ی تف کردنهای صبجگاهی پیرزن ها میخوردم. به به چه صبحانه ی دلچسبی و از اینها بدتر عطر خوبی بود که از خودم استشمام میشد های زیاد و دارو و حموم نرفتن و غیره. خلاصه اینکه بعد از تلاش زیاد پرسنل بیمارستان قندخون بنده که هی میرفت پائین تر تا من رو به کما ببره بالاخره اومد بالا و من بعد از ۴۸ ساعت مرخص شدم. روز آخر دیگه تحمل هیچی نداشتم و فقط با همه دعوا میکردم لحن نوشتنم عوض شده به خاطر خوشی های این چند روز است. نمیدونید چه قدر دلم میخواد بنویسم یه چیز درست و حسابی. چقدر دلم میخواد نفس بکشم درست و حسابی. چقدر دلم میخواد آرامش داشته باشم درست و حسابی . چقدر دلم میخواد زندگیم آروم بشه دوباره درست و حسابی.چقدر دلم میخواد بلند بلند بخندم درست و حسابی. چقدر دلم میخواد شیطونی کنم درست و حسابی. چقدر دلم میخواد عشق بدم به همه درست و حسابی حسابی بخواد این دل........ بدجور محتاج دعام سلام. قرار بود آپ امروزم ادامه ی آپ بعدی باشه و دنباله ی شیطنتی دیگه. اما خب به دلایلی عوض شد. کمی اندر احوالات خودم بنویسم. این روزها کاملا سالمم. امروز نهم آذره و شب هفتمین سالگرد بابامه. چقدر زود هفت سال گذشت و داریم وارد هشتمین سال میشیم. انگار همین دیروز بود که توی یه بعداز ظهر پائیزی بابا حالش خیلی بد شد و همه چی خیلی زود تموم شد و دفتر عمر بابائی هم بسته شد. آبجی میگه : خیالت راحت ؛ جای اون ازهمه راحت تره؛ از همه ی زنده ها نمیدونم واقعا همینطوره یا نه. دلم میخواست خیلی بیشتر بنویسم اما خب پشیمون شدم. بعضی از حرفا بمونه برای خودم بهتره. دلم میخواست سرکار میرفتم و میتونستم خودم چیزی برای خیرات بدم اما تنها کاری که میتونستم بکنم نوشتن توی همین وب بود. پس ازتون ممنون میشم که برای شادی روح بابام فاتحه بخونید. مرسی. اللهم صل علی محمد و آل محمد سلام. پرم از حس اینکه به هیچ دردی نمی خورم. حتی به درد زندگی. کاش یه چی یا یه کی بود که سرم رو باهاش گرم میکردم. دعا کنید که بتونم نقاشی کنم. یه روزائی میرفتم به داد آبجی میرسیدم و کمی این وجود حقیرم احساس به دردخوربودن میگرفت. اما این روزا در کل وجودی افسرده و غمگین دارم آدمائی شده که هیچی براشون فرق نمیکنه؟) احساس بز بودن هم نمودم در اومدم که برم کلاس. گفتم یه کمی درس بخونم توی راه که یکهو بارونی شدید بنده و کتابم رو منور کرد خورد از سرما چیه؟ این آپ رو به پیشنهاد دوستم که گفته بود بیا و بازی (کند و کاو ذهنی) رو انجام بده گذاشتم. شاید که کندن و پاره پاره کردن ذهنم حالم رو جا بیاره. با تشکر فراوان از مریم جونی بدترين اتفاق زندگيم: مرگ پدرم توی زندگیم آبجی مریم بوده. چون همیشه همه ی کارامو بهش گفتم و روی مشورتهاش شدیدا حساب کردم. همیشه حس میکنم اونی که آبجی میگه درسته. برام معنای بهترین نمیده که بخوام برم و بدستش بیارم. شاید یه روزی مهمترین آرزوم مادر شدن بود که اون هم از دستم رفت با تمام وجود از خدا میخواهم که بخاطرش معجزه کنه..(الهی آمین) خب شانس بزرگیه. عشق روی زبونتون باشه. نفرت و الان هم باز نفرت ......... گفتم : (آبجی کاش یه شرایطی بود که میشد همه ی وبلاگی ها که باهاشون دوستیم رو یه جا جمع کنیم و ببینیمشون اين واژه ها يادآور چي هست؟ پی نوشت: سلام. قبل از هر چیزی میخوام از دوستائی تشکر کنم که یهو بیست تا نظر میذارن توی وبم. ممنونم اما من باور کنید فقط اومدنتون برام کافیه حالا آپ عزیزم رو بخونید این دفعه میخوام از بچگیام بگم از اینکه هیچکس از دستم آسایش نداشت. یادمه یه همسایه ای داشتیم به اسم عفت خانم. من همیشه توی خونه ی اونها بودم.همیشه در حال شیطنت بودیم با بچه هاش.. عفت خانم بنده ی خدا چهار تا دختر یکی از یکی شیطون تر داشت که من دیگه غوز بالا غوز بودم 1: یادمه یه بار مامان منو سپرده بود به عفت خانم و جائی رفته بود. از قضا من دستشوئی داشتم بدجوری پی نوشت: به نظرتون چرا چیزیم نشد؟ یعنی نباید لامپ میپاشید سرم؟ 2: یه بار که خیلی کوچولو بودم با آبجی و دوستش و خواهر دوستش که همسن من بود رفتیم مسجد و یادم نیست که وقتی رسیدیم خونه چه بلائی سرم اومد. نمیدونم شاید تنبیه شدم... پی نوشت: اون چیز نرم که معلوم بود چیه. اومدم بیرون و تا خونه فکر کردم که با کف کفشم چی کنم که گند زده شده بود بهش؟ ؛ تو نمیری؟ من : میرم اما کفشم کثیفه ؛ گلی شده؛ برام تمیز کن داداشی داداشی وقتی داشت میشست کفشمو گفت : کفشت بوی گ... میده. چرا؟ من : نمی دونم داداشی : بیا بگیرش تمیز شد. ولی خیلی بوی بدی میداد. منم که دیگه کفشامو گرفته بودم ؛ گفتم: آخه توی دستشوئی مدرسه رفتم توی پی ... پی نوشت: 4: یادم نیست چند ساله بودم که یه شب سمیرا و سمیه دو تا از دوستام توی یه نور خیلی کم نشسته بودن توی حیاط و داشتن حرف میزدن. آروم آروم رفتم ببینم چی میگن. شنیدم که یکی برای اون یکی داره قصه های جن و روح تعریف میکنه و با ترس و هیجان کنار هم نشستن. در کمال نامردی توی تاریکی رفتم و از پشت در گفتم : هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو خیلی باحال بود اولش حرفاشون قطع کردن و بعد از کمی مکث هر دو با جیغهای وحشتناک و با سرعت نور شروع کردن به دویدن...... و این صداشون بود: ماماااااااااااااااااااااااااااااااااان پی نوشت : هیچی ندارم بگم فقط خجالت زده م کنید که جورابی که از ۸ صبح تا ۶ بعدازظهر توی کتونی مونده باشه ؛ چه عطر دلنوازی داره.. رسیدم خونه داداشی گفت : برو اون کثافت رو از پات در بیار من : بذار برسم خونه بعد بگو. جورابم رو در آوردم و دست و پام رو شستم که برم پیش دوستام توی کوچه. اما فکر میکنید از غر غرای داداشی به راحتی گذشتم؟ پی نوشت : 6: یه شب آبجی یه نقاشی خیلی قدیمی داد دستم و گفت : این رو ببر بده خاله مریم. موناااااااا خیلی مواظب باش هاااا. خرابش نکنی. خاله مریم یکی از دوستای صمیمیش بود. من : باشه آبجی. دویدم و رفتم . نمی دونستم که دارم گورمو میکنم از اون جائی که آروم راه رفتن رو کلا بلد نبودم از بالای پله ها افتادم و همه ی پله ها رو نشسته رفتم پائین. وقتی رسیدم پائین دست و پاهام کلا از هم باز شده بود و یکدفعه دیدم که نصفه نقاشی توی یه دستمه و نصفه ی دیگه ش توی اون یکی دستم. هرگز یادم نمی ره که اونشب چقدر گریه کردم پی نوشت: 7: یادمه که پسرخاله م سعید و پسرعمه م امیرحسین هر دوتا نفری یه دونه جوجه داشتن که همچین هم کوچیک نبودن جوجه ها. م . اون وقتها خاله م اینا یه حیاط خلوت داشتن که جوجه ی سعید هم یه گوشه از اونجا بود. یه بار که هیچکس حواسش به من نبود پی نوشت : 8: یه بار مامان یه شیشه داد دستم که یادم نیست توش چی بود بدم عفت خانم . مامان هم کلی مثل آبجی سفارش کرده بود که درست راه برم و شیشه رو سالم برسونم. اما خب عادته دیگه کاریش نمیشه کرد. قبل از اینکه وارد خونه شون بشم ؛ باید از یه پله میرفتم بالا. از تو ی حیاط داد زدم : عفت خانم شیشه تونو آوردم بااااااااااااششششش و یه صدائی شبیه این :بوووووووووووووممممممممممممممممممم همراه با صدای شکستن شیشه. بله بنده حتی یه پله رو نتونستم به سلامت برم بالا. پی نوشت : خلاصه اینکه تمام بچگیم پر از خرابکاری و آزار و اذیت بود. مثل : پر کردن کفشهای دانیال(پسر همسایه ی روبرومون) از گل و علف. اونهم درست وقتی که میخواست بره فوتبال نابود کردن اعصاب مامان و علی الخصوص آبجی که حتی یه روز از دست من نفس راحت نمی کشید. حتی حموم هم باهاش میرفتم و شلوغ کاری میکردم ... چه حالی میداد که همه چیز رو مینداختم گردن دانیال البته توی کوچه مون من و دوستام همگی خفن بودیماما یه چیز مهم که بهش معروف بودم این بود که همیشه میخوردم به در و دیوار پی نوشت : سلام خاطره ی یک: فکر کنم همه از این حیوون های اسباب بازی دیدن وقتی برگشتیم قزوین برای امیر حسین کلی از این حیوونها خریدیم . از انواع و اقسامش. حالا نوبت اسم گذاشتن بود. البته فقط خانواده ی مادریش مان جون مامانی مریم بابائی احمد دائی جواد زندائی مریم خاله مونا خود امیر حسین حالا اینکه چرا خانواده ی من( البته به غیر از عروس و داماد خانواده) همگی جزو درنده ها بودن را کسی نمیدونه پی نوشت: بچه حتما یه چی میدونه دیگه که اینجوری اسم روتون میذاره خاطره دو که مال چند ماه پیشه شاید بعد عید: من : امیرحسین ؛ امروز با هم میریم بیرون برات کتاب میخرم. باشه؟ امیرحسین: باشه ه ه ه ه ه ه ه عصری رفتیم که سر راه چشمش به سی دی فروشی افتاد امیر: حاله هاسه م شی دی میکری من : سی دی یا کتاب؟ فقط یه کدومش امیر: حگط شی دی رفتیم داخل و یه سی دی گرفتیم . همین اومدیم بیرون دوباره گفت: حاله کپات که نکریدی بعله راه افتادیم سمت کتابفروشی و داخل فروشگاه کتاب تعداد دو تا خریدیم. راستشو بخواید فقط اومده بودیم کتاب بگیریم. پی نوشت: هرگز وقتی با بچه میرین خرید ؛ قبلش برنامه ریزی نکنید. مطمئن باشید زور اون بیشتره خاطره ی سه: روز عید فطر بود و ما پیک نیک بودیم. اینجا بود که حس کردم به سکوتی ابد پیوستم پی نوشت: این خاله مونا یه وقتا اصلا متوجه نیست که بچه شاید کار داره..... خاطره ی چهار : امیرحسین زندائی مریم داشت موهای امیر رو خشک میکرد هی حوله رو باز و بسته میکرد و به امیر میگفت: سلام ؛ سلام چند باری که این کارو کرد امیر حسین که خیلی خسته بود؛ گفت: سلام نکن هااااااااااااااااااااااا. هیچوقت اون لحظه و شوکه شدن زندائی رو یادم نمیره پی نوشت:
من : دوست داری مامانی هم از اینا بندازه؟ امیرحسین: آره خاله من : باشه خاله جون. خاله یه دونه میخرم و تو بده به مامان... اما یواشکی میخرم .. تو هم به مامانی نگو. باشه؟ امیرحسین: باشه خاله همون لحظه بدون ثانیه ای معطلی داد زد و گفت الهی دورش بگردم که هنوز معنی یواشکی رو نمیدونه و هنوز خدا رو شکر پنهانکاری رو بلد نیست. پی نوشت: خلاصه اینکه من عاشق امیرحسین و شیرین زبونی و شیرین کاریاشم پی نوشت آخر: سلام دوست جون تشکر کنم چون همراهیم میکنن. دوستتون دارم خدائی نمیدونید چقدر خانوادگی خوش گذروندیم این چند وقت که نبودم. از خوشی غش کردیم همه مون راستش رو بخواهید تقریبا دو هفته ی پیش امیرحسین مریض شد. سرماخوردگی خفن که روده هاش عفونی شده بود. بچه گی حالش خیلی بد بود روز خونه شون کلا تمیز و مرتب بود چون جیگری انقدر حالش بد بود که فقط دراز میکشید خواهرم فهمید که بله ؛ آقا کوچولو دیگه مریض نیست. امیر حسین خوب شدو چهارشنبه ی هفته ی پیش قرار بود با مامان بریم تهران خونه ی عمه و شب هم بریم پیش خاله اما سه شنبه شب آبجی و فاطمه فسقلی مریضی امیر حسین رو گرفتن و من موندم پیششون که کمکشون کنم. قرار پنجشنبه رو هم انداختیم جمعه. از اونطرف داداش اینا رفته بودن شمال که تصادف کردن و خدا رو شکر آسیبی ندیدن. فقط چهل تومان پیاده شدن. خلاصه دو روزی خونه ی آبجی بودم. پنجشنبه غروب اومدم خونه. اونشب مامان قهوه خریده بود. من دیدم یه جوریه اما خوردم شدم و مهمونی بی مهمونی. چهار تا آمپول نوش جان کردم و چهل و هشت ساعت هم مثل نعش خوابیدم چون قهوه ی کپک زده خورده بودم. تازه بهتر شده بودم که با سلامتی مریضی بقیه رو هم گرفتم. نمیدونید چه شکلی شده بودم کمی دل درد داشتم ؛ آب رو گذاشتم جوشید اما وقتی خواستم استفاده کنم آب کتری رو خالی کردم روی دستم. باور کنید دیگه میخواستم خودمو ریز ریز کنم شوهر خواهرم هم مثل بقیه مریضی رو گرفت. نمی دونم کی قراره بی کی برسه. تقریبا دو هفته ست که به شدت بی خواب شدم هیچی پیش نیاد که این هفته برم مهمونی. مثلا وقتی میخوام برم یکدفعه دیوار خراب نشه روی سرم. الان هم که دارم مینویسم دقیقا این شکلی شدم راستی با این همه اتفاقهای خوب؛ برام آرزوی موفقیت کنید لطفا. بازم میام. بوس پ ن : پ ن ۲: این عکسه رو گذاشتم که ببینید. خیلی حال کردم باهاش ببینید چه باحاله: سلام. دلم یه دنیا برای همه تنگ شده بود . امیدوارم همه این هفته رو خوب گذرونده باشن. این هفته برای من که بد نبود . یه روز با مامان اینا رفتم پیک نیک مهم ترین کار این هفته م بعد از یک امتحان سخت که خدا رو شکر قبول شدم این بود که کارت اهدای عضو گرفتم. خیلی این کار برام جالب بود. برای همین میخوام این آپ رو کلا اختصاص بدم به همین بحث: اهدای عضو (بچه ها میخوام بعد از خوندن این وبلاگ بگید که چقدر تاثیر گذار بوده روی شما؟ مثلا باعث شد که بخواید کارت اهدای عضو بگیرید؟) شاید خیلی ها از این آپ خوششون نیاد ؛ چون خیلی غمگینه این بحث. اما میشه به قشنگیاش هم فکر کرد . وقتی یه آدمی میمیره ؛ خانواده ش چقدر غمگین میشن و غم و پریشونی زندگیشون رو میگیره؛ اما درست توی همون لحظات شادی در خونه ی چند نفر رو میزنه. چی میشه که بعد از مرگ زندگی رو به چند نفر هدیه بدیم؟ چی میشه یه قسمتهائی از تن من امید به زندگی رو به بقیه بده؟ تا حالا به این تیترها برخوردین؟ چه توی روزنامه ؛ چه اینترنت؟ اهدا عضو سه بيمار مرگ مغزي در شيراز، به هشت بيمار نيازمند به پيوند عضو، زندگيدوباره بخشيد. قلب محمد حسین کوچولو امید به زندگی را به فاطمه عزیز ارزانی کرد. میخوام این خلاصه ی نمونه ها رو بخونید و نظر بدین. (البته با ذکر اینکه منبع این نمونه ها و عکسها سایت اهدای عضو میباشد. www.ehda.ir ...مرسی.) نمونه ی اول: سالها سختی کشیدم. بزرگش کردم. مردی شد واسه ی خودش. شد آقا مهندس. اما آخرای قصه توی یه حادثه که در محل یه پروژه ی ساختمانی بود ؛ جگر گوشه م زیر آهن و آجر موند. دکترا همه یه چیز گفتن: مرگ مغزی این داستان رو من راجع به مادری مینویسم که اعضای بدن پسر مهندسش رو به بیماران نیازمند هدیه کرد. قلبت آهسته می زند اما نا امیدند از تو دکتر ها آه ... نفرین به تیر آهن ها ! آه ... لعنت به سنگ و آجر ها ! پسرم مادران بسیاری از نگاهت اجازه می خواهند از منی که شکسته ام با درد ! هی خبر های تازه می خواهند نمونه ی دوم: امیررضا فرزنددوم خانواده بود. با اینکه چهار و نیم سال بیشتر نداشت، خیلی دوست داشت در انجام کارها به پدر و مادرش کمک کند.روز پنجشنبه 28مرداد، مادرش غذای نذری پخته بود و همسایهها در خانه جمع شده بودند. بعدازظهر آن روز نذری آماده شد و تعدادی از بستگان و دوستان درحال پخش نذری بودند. در این میان امیررضا هم که دوست داشت در این کار سهمی داشته باشد، به همراه چند نفر از بستگان در حال کمک کردن بود که ناگهان یک خودروی سمند که ظاهرا سرعت زیادی هم داشت با او برخورد کرد و او بهشدت مجروح و دچار مرگ مغزی شد.امیررضا باعث زندگی بخشیدن به سه کودک بیمار شد. پدر امیر رضا میگوید: من به خاطر اینکه فرزندم بتواند جان چند نفر دیگر را نجات دهد این کار را کردم و هیچچیز در این دنیا و آخرت برایم با ارزشتر از این کار نبود. نمونه ی سوم: محمود ۴۷ ساله در روز دوم شهريور ماه هنگام کار در ساختمان يکي از کارخانجات مشهد از بلندي سقوط کرد . شاهدان عيني حادثه پيکر نيمه جان او را بلافاصله به بيمارستان انتقال دادند و پس از گذشت ۴۸ ساعت پزشک معالج اعلام کرد با توجه به نوع و شدت ضربه وارد شده به سر، او دچار مرگ مغزي شده است.محمود با مرگش باعث شد سایه ی دو پدر بر سر فرزندانشان بماند. نمونه ی چهارم: زهرا قرباني، کارشناس رشته جغرافیا، 10 روز پس از فارغالتحصيلي، در حاليكه از نظر سلامتي هيچ گونه مشكلي نداشت ، در سايت پيوند اعضا به منظور اهداي اعضاي بدنش ثبت نام كرد . تقدیر چنین بود که زهرا، که از نظر جسمانی در سلامت کامل بسر می برد، به فاصله یک ماه از این اقدام ارزشمند انسانی دچار مرگ مغزي شود. کسی چه می داند، شاید خودش خبر داشت که این هدیه گرانبها، چقدر زود به مقصد خواهد رسید. امروز، قلب زهرا به دنبال انجام عمل پیوند در سینه یک انسان می تپد تا زندگی را در شریان های او به جریان درآورد. (نمونه ی پنجم و آخرین داستان درباره ی آدمیه که من هر هفته خانواده ش رو سر مزارش میبینم.) نمونه ی پنجم: سپیده( مریم) متولد سال 1358 که تا اونجائی که من میدونم توی یه تصادف بشدت آسیب میبینه. گویا شب داشتن میرفتن عروسی که همین سپیده و همسرش میان از خیابون رد بشن که وارد باغ عروسی بشن ؛ ماشین با سرعت میزنه بهشون و شوهرش فقط پاش میشکنه اما سپیده دچار مرگ مغزی میشه و بعد هم با اهدای هر عضو قابل استفاده ی بدنش حتی چشماش ؛ به بیماران زندگی دوباره میده. آره من هر هفته که سر مزار بابائی میرم مادرش رو میبینم که کنار مزار سپیده نشسته و اگه باهاش حرف بزنی با چه افتخاری از اهدای اعضای بدن سپیده حرف میزنه. خدا بلا و غم و حادثه رو از سر همه دور کنه. میدونم که آپ خوبی نبود اما میخوام نظرتونو بدونم. اگه واقعا همه کارت اهدای عضو داشته باشن چی میشه؟ داشتن کارت که دلیل مرگ نیست؟ میدونید چند تا آدم توی لیست انتظار برای دریافت عضو پیوندی میمیرن و در مقابل چند تا خانواده رضایت نمیدن که اعضای بدن عزیزاشون رو ببخشن؟ اونم عزیز از دست رفته ای که هیچ امیدی به بازگشتش نیست. من همینجا به همه ی خانواده م میگم که اگه روزی من اینجوری مردم ؛ حتما با این کار باری که روی دوشمه و پر از گناهه رو سبک کنن. الهی که این اتفاق برای هیچکس نیفته . از همه به دور. الهی آمین پ ن : هیچی ندارم بگم.

از زمانی که پرستو روی شاخه هایش مینشست، دوستش داشت. ♥ ♥ ♥
هر روز صبح به خود میگفت امروز همون روزیه که بهش میگم دوستش دارم، ♥
♥ ♥
یک روز از سرما به خود لرزید. بغض گلویش را گرفت، انگار یخ زده بود!!
خوبید؟؟؟؟؟؟ من
. منظور از برگشتن ؛ برگشتن به دنیای وب نویسی
بخاطر بوی بیمارستان و عرق کردن
. الان هم که میبینید![]()
اصلا میدونید چیه دلم میخواد یه چیز درست و

ایشالله که همه خوبن. اگر جویای احوال بنده هستید: بد هستم بسیار
و بسیار بی حوصله... کی حاضره فداکاری کنه ؛ من بزنمش دلم خالی بشه
؟ دچار یه روزمرگی
و تنهائی خفن شدم. پر از احساس پوچی و بی مصرفی.
. امروز هم به لطف یک دوست عزیز دچار انفجار شخصیت شدم
. ایشون فرمودن
:( چیزی برات مهمه توی زندگیت؟ چرا شبیه
. عصری
. بعدش مسیری رو که پیاده دقیقا در سه دقیقه میتونستم برم ؛ با تاکسی و در ترافیک در مدت بیست دقیقه رفتم. بعد اونهمه درس خوندن استاد تمام مدت من رو نادیده گرفت و درس نپرسید ازم
. از کلاس در اومدم
دیدم دارم یخ میزنم و بر خلاف همیشه 25 دقیقه کشید تا ماشین گیرم بیاد. پوستم ترک
.. آخرش هم سوار یه تاکسی شدم که توش بوی ترشی میومد که البته از زیربغل آقای راننده بود شاید هم از چیزی دیگه. خلاصه اینکه با روحی فسرده یا همون فشرده و بی مصرف دارم آپ میکنم. شاید هم دیگه ننویسم. نظرتون![]()
(در گوشی
)
(1382) و سکته ی قلبی برادرم
(1388) . این دو تا واقعا برام وحشتناک بودن..![]()
بهترين اتفاق زندگيم: دنیا اومدن خواهرزاده هام ؛ مخصوصا امیرحسین که اولین تجربه ی خاله شدن من بود. قشنگ ترین تجربه ی زندگیم بود
.
بهترين تصميم زندگيم: فکر نکنم تا حال اصلا تصمیم درستی گرفته باشم. هر چی ذهن خود را کندم
؛ ذهنم تیکه تیکه شد اما تصمیم خوبی یافت نشد
.
بدترين تصميم: اوووووووووووووه تا دلتون بخواد تصمیم بد گرفتم. صحبتش رو نکنیم بهتره.
حتی این اواخر هم تصمیم بد داشتم.
بزرگترين پشيموني : نمی تونم بگم چی اما
هیچ چیز به اندازه ی این موضوع به من ضربه نزد و تحت تاثیر همین اشتباه مجبور شدم تصمیماتی بگیرم که اصلا دلخواهم نبود و
خیلی از خواسته هام هم از بین رفت برای همیشه. تا ابد. آرزوهای قشنگ زندگیم برای همیشه از دست رفتن
فرد تاثير گذار در زندگيم : روی این خیلی فکر کردم
. فکر میکنم تاثیر گذار ترین آدم![]()
چه آرزويي دارم: شاید جوابم مسخره به نظر میاد. تا حالا دیدین یه آدم هیچ آرزوئی نداشته باشه
؟ اگه ندیدین ؛ خب منو ببینین. من واقعا هیچ آرزوئی ندارم
و هیچی
اعتقاد به معجزه: به طرز عجیبی معجزه رو قبول دارم و یه نفر توی این دنیا هست که
چقدر خوش شانسم: معلومه که خیلی...نمی بینین که چقدر تو ی کل زندگیم خوش شانس بودم
؟ من تنها شانسی که توی زندگیم داشتم وجود خانواده م بوده که
خيانت: ازش متنفرم. خیلی ضربه ی وحشتناکی به روح و قلب آدم میزنه. تروخدا هیچوقت خیانت نکنید. ![]()
عشق: عشق اگه واقعی باشه ؛ خیلی خوبه. وقتی عشق باشه به نظر من خوشبختی هم میاد.
فقط کافیه بخوایم. کافیه که بتونید واقعا عاشق باشید نه اینکه فقط کلمه ی
از كي بدم مياد: توی این دنیا فقط یه نفر هست که واقعا ازش بدم میاد. در حدی که حتی میتونم بکشمش
. کسی که یه روزائی زندگیم تحت تاثیرش بود و بعدش هم تباهی و
تا حالا دل كسي رو شكوندي: آره متاسفانه. خودشم یه بار نه دو بار. دو بار به طرز فجیعی دل شکستم.
میدونم که گناهکارم اما خب الان چی میشه کرد؟
دليل انتخاب اسم وبلاگ: یه بار توی یکی از پستها گفتم چرا. اما الان هم میگم. من این اسم رو از روی یکی از شعرای فروغ فرخزاد به اسم عروسک کوکی برداشتم. اونهم به خاطر اینکه فقط یه عروسک کوکی میتونه بی تفاوت باشه نسبت به هرچیزی. میشه کوکش کرد و راحت ازش استفاده کرد. منم دقیقا مثل یه عروسک کوکی میمونم. به قول فروغ : میتوان همچون عروسکهای کوکی بود.... با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید.
از بچه هاي وبي دوست دارم كي رو ببينم: اتفاقا چند روز پیش بود که به آبجی
) اگه میشد خیلی باحال بود نه؟
تعريفي از خودم: آخه این چه سوالیه؟ من چه تعریفی از خودم بکنم؟ اونم با یه دنیا ایراد و ............![]()
خوشبختی: اصلا خوشبختی یعنی چی؟ بخدا همه ی آدمها انقدر که دنبال خوشبختی میگردن ؛ آخرش بدبخت میشن. باباجان از همین که دارید لذت ببرید. یکی نیست بگه تو که اینو میگی خودت چته پس؟
هلو: ای جانم همین گفتم هلو یاد فاطمه افتادم. آخه این بچه درست عین هلوئه. انقدر دلم میخواد یه بار گازش بزنم......
خدا: نمیدونم چرا با خوندن این کلمه بغض کردم. آخه این روزا من و خدا یه کم بینمون شکرآب شده. خدا جون پس کی به داد من میرسی ؟
امام حسين: راستش این روزا امام حسین من رو یاد شبای عزاداری می اندازه و دیدن دختر و پسرهائی که دنبال عشق و حالن اون وسط. دلم خیلی میخواد که برم کربلا. خیلی زیاد. نیاز به یه سفر معنوی دارم. شاید اونجا یه چیزی پیدا کنم........ بی خیال
اشك: یه همراه همیشگی
كوه: دوست دارم ازش بپرم پائین با مخ.. باید خیلی حال بده
فرار از زندان: فیلم فرار از زندان یا فرار از زندان
؟ اگه فیلمه ست که اصلا ندیدم. حوصله شو نداشتم. اگه فرار از زندانه که ما آدمها به زندان عادت داریم همه مون. اصلا مرض داریم چون خودمون باعث زندانی شدنمون میشیم.
هوش: بازم سوال پیچیده
؟ هوش یا هوش؟ اگه منظور عقل و هوشه که من ندارم خیلی.. اگه منظور هوشیاریه که من اون هوشم ندارم... پس کلا محرومم
رنگ چشمام: قهوه ای.
چه رنگي: سبز؛ آبی... البته معمولا تحت تاثیر همه ی رنگها قرار میگیرم. خیلی فرق نداره ولی سبز رنگ مورد علاقمه
جواب تلفن و ارتباطات : بعضی وقتها اصلا حوصله ی جواب دادن به تلفن رو ندارم اما خب اگه حوصله م بیاد توانائی دارم که چند ساعت حرف بزنم پای تلفن. این روزا اصلا حوصله ی ارتباط ندارم. کلا اعصاب ندارماااااااااااااااااااا
كلام آخر: چی بگم خب؟ یه چیزائی میگه هاااا
..
معذرت میخوام زیادچون اصلا حوصله نداشتم 
و نظری که واقعا میدین مثل بقیه ی دوستای خیلی عزیزم. باور کنید با اینکه آمار وبم کم میشه اما ازتون میخوام که خودتون رو اذیت نکنید. مثلا : مهنا؛ نازی ؛ نازنین؛ آدرس ندارم؛ راحله؛ نیایش ..... میدونم که از این به بعد آمار وبم به طرز جانسوزی میاد پائین... اما واقعا فقط نوشتن من
و بودنتون کنارم کافیه..
...مرسی
. الان هم با هم رفت و آمد داریم. دیگه عضوی از خانواده شدم ...توی دنیای بچگیم خاطره زیاد هست. البته عذر میخوام که بعضی هاش بی ادبیه. بچه بودم خب. چی کنم؟
. رفتم دستشوئی و مدت زمانی که طول کشید رو مشغول آب پاشیدن به در و دیوار شدم. چشمتون روز بد نبینه این آب بازی به خاطر هیجان زده شدن من رسید به اینکه آب رو میپاشیدم به سقف . فکر میکنید چی شد؟ لامپ دستشوئی با صدائی مهیب ترکید. خوب یادمه که عفت خانم با مگس کش های معروفش دنبالم کرد. بنده هم عین فنر در رفتم. یادم نیست خودم و دستهایم راشستم یا خیر......... ![]()
. آبجی اینها که داشتن نماز میخوندن من به شدت حوصله م سر رفته بود. آبجی هم نمیذاشت برم توی حیاط بازی کنم
. آخه میدونست که برم حیاط عمرا فقط توی حیاط بمونم و جائی نرم
.بعد از اینکه کله ی مبارکم رو بکار انداختم
یه ایده ی بسیار خوب به فکر پلیدم رسید
. شروع کردم به پریدن روی پشت آبجی و هی بهش میگفتم: وز وز کن وز وز کن. همین هم که ساکت میشد میگفتم: وز وز کن دیگه چرا وزوز نمی کنی؟انقدر ادامه دادم تا اینکه دوستش نمازش رو زودتر از همه تموم کرد و با دیدن این صحنه من فهمیدم که وقت فراره. با حداکثر سرعت در رفتم
آخه جای بچه مگه توی مسجده؟ تازه آدمو دعوا میکنن.. زشته والله![]()
3: کلاس دوم ابتدائی بودم. توی مدرسه رفتم دستشوئی. خدا لعنتشون کنه که یه چراغ توی دستشوئی نبود که جلوی راهتو ببینی.
یکی نبود به من بگه خب تحمل کن تا خونه. رفتم دستشوئی و در تاریکی حس کردم پام توی یه چیز نرم فرو رفت.
.. خب
.. وقتی رسیدم داداشی گفت : مامان رفته خونه ی فلانی![]()
![]()
![]()
هیچوقت قیافه ی داداشی از یادم نمیره.. منو ببخش داداشیییییییی![]()
توی دستشوئی با خودتون چراغ قوه ببرید که زیر پاتون رو ببینید.
5: یه روز از مدرسه اومدم خونه. از صبح رفته بودم تا ساعت ۶ بعد از ظهر . خودتون تصور![]()
.
نخیر. داداشی خوابید و من قبل رفتن جوراب خوشبوی خودم رو گذاشتم روی میز بالا سرش دقیقا نزدیک به صورتش و رفتم
. خیلی حال داد.
عذاب وجدانم ندارم. میخواست غر نزنه خب... ![]()
. آبجی هم فقط گفت : به من هیچ ربطی نداره. خودت میری به خاله مریم توضیح میدی.
یکی نیست به این آبجی بگه تو که خواهرتو میشناسی برای چی خودت نمیبری بدی نقاشی رو ؟ هان؟ ![]()
ما اون سال اول رفتیم خونه ی خاله
؛ رفتم جوجه ی بیچاره رو هی بلند کردم و انداختم زمین. چند بار که مثلا باهاش بازی کردم؛ دیدم وقتی انداختمش دیگه پا نشد. کشته بودمش
.... فرداش رفتیم خونه ی عمه م و جوجه ی امیرحسین خودش مرض داشت خدائی
. هر کی رو میدید دنبالش راه می افتاد. هی دنبالم اومد ؛ منم یکدفعه اعصابم ضعیف شد
و برگشتم با تمام قدرت شوتش کردم و او هم هرگز بلند نشد.
به جان خودم فقط 4 یا 5 ساله م بود...................![]()
. داده بود که
. یادمه که فقط صدای عفت خانم اومد که گفت : مونا مواظب
خدایا واقعا یه پله رو هم نتونستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!![]()
...
. هنوز هم میخورم البته. الان تقریبا 9 ساله که توی این خونه هستیم و من هنوز عادت نکردم که خونه دو تا ستون داره وسطش و کوبیده میشم بهشون. هنوز به چهارچوب در ها عادت نکردم. ..دیگه خوابم میاد باید برم..
واقعا از تعریف کردن این داستانها شرمسارم( شاید هم نباشم..نمیدونم).............. اما قبول کنید که خیلی معصوم بودم...
. خوب میباشید؟ من که خوبم و شاد و سرحال
.
توی پست جدیدم میخوام درباره ی خواهرزاده ی عسلم بنویسم که جون خاله به جونش بنده
. میخوام از اون و شیرین کاریاش
و دنیای با مزه ش بگم. آخه دنیای بچه ها واقعا قشنگ و جالبه
. ![]()
. تقریبا یک سال قبل یا شاید هم بیشتر ؛ ما خونه ی عمه مهمون بودیم
. نوه ی عمه م کسری کلی از این حیوونها داشت که روی هر کدوم هم اسم گذاشته بود که مثلا یکی مامانه ؛ یکی بابائه و یکی عمو و غیره...
مطمئن بودیم به محض اینکه بخره میخواد اسم هر کدوم از ماها رو روی یکیشون بذاره. الان خدمتتون عرض میکنم که ما هر کدوم چی بودیم
.
؛ چون خانواده ی پدریش شمال زندگی میکنن.
(مامان جون که مامان منه) : پلنگ
: ببر
: (گویه حی)گورخر![]()
: (شی )شیر نر
: زرافه ![]()
: شیر ماده ( که البته بنده مدتی افتخار میمون بودن نصیبم شده بود)
:کردنک( کرگدن)
. نترسید ما واقعا آدمای خوبی هستیم
. ![]()

.
؟ (خاله واسه م سی دی میخری؟)
(فقط سی دی)
؟ (خاله کتاب که نخریدی؟ )
و مداد و پاک کن و پازل به
.
من دوربین رو برداشتم تا از امیرحسین عکس بگیرم. هی پشت هم صداش کردم که برگرده طرفم. هر چی صدا میکردم برنمیگشت
. آخرین بار که گفتم
: امیرحسینننننننن برگرد خاله یه عکس بگیرم ازت؛ یکدفعه با یه حالت با مزه برگشت و گفت: خالههههههههه؛ ساکت باش
.
؛ بس که ضایع شده بودم
. ![]()
رو خیلی دوست داره. روز عید فطر بعد از پیک نیک امیرحسین حموم رفت
و زندائی مسئول پوشوندن لباسش شد. وقتی
زندائی انقدر سلام
.
وقتی بچه خسته ست شلوغ نکنید. حتما باید حالتون رو بگیره ؟ ![]()
که امیرحسین خیلی دوست داره. فاطمه هم همیشه زل میزنه به گوشم
.اونروز امیرحسین گفت : خاله من انقد گوشبایه هاتو دوست دارم
.

: مامانی ما میکایم برات گوشبایه بکریم اما تو ندونی
( مامانی ما میخوایم برات گوشواره بخریم اما تو ندونی)
...
یکی نیست به من بگه اگه پنهانکاری بلد نیست آزار داری یادش میدی؟![]()
.
خدا همه ی کوچولوها رو زیر سایه ی مامان و باباشون حفظ کنه.![]()
. سلام
. سلام
. اول همه قبل هر حرفی میخوام از این همه ![]()
![]()
الان براتون تعریف میکنم که شریک بشیم با هم.
. تا سه
. تا اینکه بالاخره اسباب بازیاش رو آورد و ریخت وسط هال
و
. مریضی آبجی رو نگرفتم اما مسموم
.از یکشنبه تا سه شنبه درد کشنده رو کشیدم. امروز هم یه
. راستی یادم نره بگم که مامان هم به سختی سرما خورده.
.دعا کنید که
.
راستشو بخواید خودم هم نفهمیدم چی نوشتم![]()


. روز بعد از عید فطر رو هم با سیروس رفتیم بیرون و خوش گذرونی و شب هم صحبتای خوب و نقشه برای آینده.
| Design By : Night Melody |





